تبليغاتX
صبوحی شکسته

صبوحی شکسته

سینه تنگ منو بارغم اوهیهات!

فرصت کوتاه وسفرجانکاه بود

اویگانه بووهیچ کم نداشت

انچه درپی می ایدحدیثی است دردناک ازنوای بی صدای قلبی محزون وپرخون ازغم ایام،قلبی که برای دیداری دوباره چشمی ونگاهی امیدوار درقفای یار راه می پیمود ومدام به شحنگی ازچشم اغیارمراقب بود،لکن بی خبرازوزش بادسردهجران که ناخوانده وبیدادگرجمع دوستانه برگهای سبزخوشبختی رابه دستان بی صدای بادفناونیستی می دهدودیگرآنجاکه چشمان ازنگاه بازمی ماندموسیقی جدایی نواخته میشودوبی گمان زندگی ایامیست که پیوسته سوز فراقش ازسوروصالش بیشترخواهدبودواین روزگارغدار ارمغانی جزاین نخواهد داشت...

پی نوشت:به جان منت پذیرحق گذارشمایانی هستیم که دراین روزهای پرحادثه لحظه ای تنهالحظه ای،مارابه خویش وانگذاشته ایدواین سوگ ومصیبت راتابه استخوان حس کردیدودرکنارمامرزهای غممان را رج زدید.

سپاسگذاریم بازبانی قاصرودلی پرازآرزوی جبران!

+دلنوشته های چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت0:5 قبل از ظهرتوسط باران | |

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم , اشک

شعله میزد به تار و پودم , آه

 

رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من .

رفته بودی و مانده بود به جا ,

شمع افسرده جوانی من !

 

شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جانخراش گشود

دل من در لهیب این آتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود !

 

چه وداعی , چه درد جانکاهی !

چه سفر کردن غم انگیزی .

نه نگاهی چنان که دل می خواست

نه کلام محبت آمیزی !

 

گر در آنجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم .

وه چه خوش بود , کاندر آن حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم .

 

چون به هوش آمدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب

 

وای بر من , نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم , فشار غم نگذاشت

که بگویم : (( خدا نگهدارت ! ))

 

کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق می ورزید .

 

او سفر کرد و کس نمیداند

من درین خاکدان چرا ماندم .

آتشی بعد کاروان ماند .

من همان آتشم که جا ماندم .

+دلنوشته های سه شنبه ششم دی 1390ساعت0:9 قبل از ظهرتوسط باران | |

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

               

 

 

 

 

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت0:5 قبل از ظهرتوسط باران | |

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها

هر روز بی تو روز مباداست

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند

آه..
دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت0:5 قبل از ظهرتوسط باران | |

 

بانگاه ساده ای قلب مرادزدید ورفت...

بی محابادر وجودم عشق پاشیدورفت...

حالیا ازجام عشقم عشق جاری گشته بود

جرعه ای از جام عشق،آنروز اونوشیدورفت...

رازها اندر توچشم آهووارش خفته بود

بانگاه طعنه آمیری به من خندیدورفت...

گویی آن روزآسمان آبی تر ازهر روزبود

آبی این آسمان رااوبه من بخشیدورفت...

رنگ وبوی کهنگی بگرفته بود این روزگار

بس برای تازگیه زندگی کوشیدورفت...

آفتاب هر روز صبح تکراریه دیروز بود

رنگ تکرارازطلوع صبح من برچیدورفت...

رفته رفته عشق اودر تاروپودم رخنه کرد

آه او.....عشق رادرچشمهای خسته من دیدورفت...

لب نهادم برلبش،دل دردرون سینه سوخت

مست طعم بوسه بودم اوزمن رنجیدورفت...

تاکه سازم بانواوسازاوهمسازشد،

چون پرستوازسرایوان من کوچیدورفت...

هم نشین خلوت وتنهایی من شدولی!

خلوت روز وشبم رااوبهم کوبیدورفت...

روزگار بردست وپایم بندظلمت بسته بود،

اوهم آمدعشق رابرقلب من پیچیدورفت...

کاردل از موعظه،ازپند،ازاینهاگذشت

عشق رابرمنطق وبرعقل،اوشوریدورفت..

درغروبی ساکت وآرام وگنگ وبی صدا

جامه ای ازالتماس واشک برمن پوشیدورفت........

                                                                                  (محمد رفیع رضایی)

+دلنوشته های یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت0:5 قبل از ظهرتوسط باران | |

تو نیستی که ببینی 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است 

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو 

 مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون آینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد  

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام ...

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند 

 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی  

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار  

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است  

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

غروب های غریب 

 در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من  

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی..............................

+دلنوشته های چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت0:0 قبل از ظهرتوسط باران | |

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

+دلنوشته های دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت1:4 بعد از ظهرتوسط باران | |

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!

از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو
درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

گفتم دل را به پند درمان کنمش
جان را به کمند سر به فرمان کنمش
این شعله چگونه از دلم سر نکشد
وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش

ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت
ای جان به لب آمده از تو گریخت
با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت
با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت

کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم

هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن
تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی
از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین

دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه اینان نه دل
که گِل بوده ست

هیچ و باد است جهان
گفتی
و باور کردی
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی

عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش
می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جانِ نو، خورشیدوار

روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ایکاش

تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت9:51 قبل از ظهرتوسط باران | |

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

 دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی 


و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 
همین بود آخرین حرفت!

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 حریم چشمهایم را  
بروی اشکی

 
از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 
نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا

شاید خطا کردم

 
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

 ندانم تاکجا، تا کی، برای چه، ولی رفتی 


و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
 

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 و بعد رفتنت دریا چه بغضی کرد 

کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
 

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام  
برگرد

 ببین! سرنوشت انتظار من  
چه خواهد شد

 
و بعد این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: 


«تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

 در راه عشق و انتخاب او خطا کردم.» 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

 
و من در اوج پائیزی ترین ویرانه ی یک دل

 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر 


نمیدانم چرا، شاید به رسم عادت و پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+دلنوشته های پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت8:54 بعد از ظهرتوسط باران | |

 

.........وامامن

برای تاختن تامرزهای شک

برای بی تو بودن های زجرآور

برای لحظه های خیس دلتنگی

من وباران وکوچه‌‌‌‌‌،

هرسه همدستیم...

برای قتل یک کابوس وحشت زا

برای خنده های تلخ وتکراری

برای رفتن تو،بی تو بودن ها

من وباران کوچه،

هرسه همدستیم...

.....واماتو

تو ویک کوله بار وکوره راهی دور

تو آن سایه روشن های پرشهوت

تو آن قاب عکس هرزه در هردست

تو وآن ادعای عشق وگه حسرت

تو وآن سایه ژولیده ودشنه،

هرسه همدستید...

.....وامامن

من و دلتنگی وآوارتنهایی

من ویک عمر بایادتو دریایی

برای کوچه گردی های پی درپی

من وباران وکوچه،

هرسه همدستیم...

 "باعرض پوزش از شاعر عزیز (علی صادقی پری) که اسمشونو ذکر نکردم"

+دلنوشته های شنبه بیستم فروردین 1390ساعت1:17 بعد از ظهرتوسط باران | |

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا
، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بی
ثمر می گردی.


انتظار خبری نیست مرا

نه ز
یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس  
 برو آنجا که تو را منتظرند
قاصد
ک!

 در د
لِ من همه کورند و کرند.


دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.

قا
صدِ تجربههای همه تلخ،
با دلم می
گوید

که دروغی تو
، دروغ؛

که فریبی تو
، فریب.


قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ایوای!

راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
. . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خا
کسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی
ـ طمعِ شعله نمیبندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟


قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می
گریند.

+دلنوشته های جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت11:38 قبل از ظهرتوسط باران | |

 

من آرزومند دهانت هستم

صدایت

موهایت

جای دوری نرو

حتی برای یک روز..........

زیراـزیراـنمیدانم چگونه بگویم

یک روز مدت زیادیست

ومن انتظار خواهم کشید برای تو

مانند انتظار کشیدن در یک ایستگاه خالی

وقتی قطارها دریک ایستگاه دیگر به خواب رفته اند

مرا ترک نکن حتی برای یک ساعت..............

که در آن زمان فطره های کوچک دلتنگی ام جاری میشوند

دود در جستجوی خانه ات درون من سیر خواهد کرد

که قلب ضعیفم را از حرکت باز دارند

آه..........

کاش طرح تو هرگز از ساحل محو نشود

وای کاش پلکهایت در یک فاصله خالی نلرزد

مرا ترک نکن برای یک ثانیه............

محبوب من................

زیرادر آن لحظه تو میخوای دور شوی

در حالی که من سرگشته دنیا

میپرسم که

آیا بر خوای گشت؟؟؟؟

آیا ترکم خواهی کرد تا در اینجا بمیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+دلنوشته های یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت7:17 بعد از ظهرتوسط باران | |

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه عزیزجان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

+دلنوشته های شنبه سی ام بهمن 1389ساعت2:16 بعد از ظهرتوسط باران | |

    

اين روزها که مي گذرد ، هر روز

 احساس مي کنم که کسي در باد

 فرياد مي زند

 احساس مي کنم که مرا

 از عمق جاده هاي مه آلود

 يک آشناي دور صدا مي زند

 آهنگ آشناي صداي او

 مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صداي آمدن روز است

آن روز ناگزير که مي آيد

 روزي که عابران خميده

 يک لحظه وقت داشته باشند

 تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببينند

روزي که اين قطار قديمي

 در بستر موازي تکرار

يک لحظه بي بهانه توقف کند

تا چشم هاي خسته ي خواب آلود

از پشت پنجره

تصوير ابرها را در قاب

 و طرح واژگونه ي جنگل را

 در آب بنگرند

آن روز

 پرواز دستهاي صميمي

در جستجوي دوست

 آغاز مي شود

 روزي که روز تازه ي پرواز

روزي که نامه ها همه باز است

روزي که جاي نامه و مهر و تمبر

 بال کبوتري را

 امضا کنيم

 و مثل نامه اي بفرستيم

صندوقهاي پستي

آن روز آشيان کبوترهاست

روزي که دست خواهش ، کوتاه

روزي که التماس گناه است

و فطرت خدا

 در زير پاي رهگذران پياده رو

 بر روي روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبيند

 روزي که روي درها

 با خط ساده اي بنويسند :

 " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ي مغرور

 جز پيش پاي عشق

با خاک آشنا نشود

 و قصه هاي واقعي امروز

خواب و خيال باشند

و مثل قصه هاي قديمي

 پايان خوب داشته باشند

 روز وفور لبخند

 لبخند بي دريغ

 لبخند بي مضايقه ي چشم ها

آن روز

بي چشمداشت بودن ِ لبخند

 قانون مهرباني است

 روزي که شاعران

 ناچار نيستند

لبخند خويش را بفروشند

 روزي که روي قيمت احساس

مثل لباس

صحبت نمي کنند

 پروانه هاي خشک شده ، آن روز

 از لاي برگ هاي کتاب شعر

پرواز مي کنند

 و خواب در دهان مسلسلها

 خميازه مي کشد

 و کفشهاي کهنه ي سربازي

 در کنج موزه هاي قديمي

با تار عنکبوت گره مي خورند

 در دست کودکان

 از باد پر شوند

 روزي که سبز ، زرد نباشد

 گلها اجازه داشته باشند

 هر جا که دوست داشته باشند

 بشکفند

 دلها اجازه داشته باشند

 هر جا نياز داشته باشند

 بشکنند

آيينه حق نداشته باشد

 با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد

 بي پنجره برويد

 آن روز

 ديوار باغ و مدرسه کوتاه است

 تنها

 پرچيني از خيال

 در دوردست حاشيه ي باغ مي کشند

که مي توان به سادگي از روي آن پريد

روز طلوع خورشيد

 از جيب کودکان دبستاني

روزي که باغ سبز الفبا

روزي که مشق آب ، عمومي است

 دريا و آفتاب

 در انحصار چشم کسي نيست

روزي که آسمان

 در حسرت ستاره نباشد

 روزي که آرزوي چنين روزي

محتاج استعاره نباشد

 اي روزهاي خوب که در راهيد!

اي جاده هاي گمشده در مه !

 اي روزهاي سخت ادامه !

 از پشت لحظه ها به در آييد !

 اي روز آفتابي !

اي مثل چشم هاي خدا آبي !

اي روز آمدن !

اي مثل روز ، آمدنت روشن !

اين روزها که مي گذرد ، هر روز

 در انتظار آمدنت هستم !

 اما

با من بگو که آيا ، من نيز

 در روزگار آمدنت هستم ؟      

+دلنوشته های یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت10:30 بعد از ظهرتوسط باران |

رفتار من عادیست

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان وآشنایان

هر کس مرا میبیند

از دور میگوید

این روزها انگار

حال وهوای دیگری داری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

وبا همان امضا.همان نام وهمان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت وآرام

این روزها تنها

حس میکنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس میکنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

-از تو چه پنهان-

با سنگ آواز میخوانم

وقدر لحظه ها را به خوبی میدانم

این روزها گاهی

از روز و ماه وسال.از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس میکنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

اگر میشد بگویم

این روزها

گاهی خدا را هم

یک جور دیگر میپرستم

از جمله دیشب

 هم دیگر تراز شبهای بیرحمانه دیگر بود

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها-حدود هفت فرسخ-در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

وبعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر رو کردم

وسطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم بوی غریب ومبهمی میداد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس میشد

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

وجیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از ابرهای سفید وترد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمهایم کمی میشیست

وبر خلاف سالها پیش

رنگ بنفش وارغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ وهیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد مو های سفیدم را نمیدانم

گاهی برای یادبود لحظه های کوچک

یک روز کامل جشن میگیرم

گاهی

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک شاخه از مریم هم برای مردنم کافیست

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست وپا وسر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی میکند

اما

غیراز همین حس ها که گفتم

وغیر از این رفتار معمولی

وغیر از این حال وهوا وخوی ساده وعادی

حال وهوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادیست!!!!

+دلنوشته های چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت1:0 بعد از ظهرتوسط باران | |

امروز هوا بارونیه وای که چقد عاشق بارونم یعنی راستش عزیزمویادم میاره اینه که خودمم نفهمیدم عاشق بارونم به خاطر عزیزم یا عاشق عزیزمم به خاطر بارون.....

یاد روزهای خوشی که تو روزای بارونی داشتیم افتادم یعنی اونم بارون عشقمون یادشه!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا اونقد سرگرم زندگیش شده که.........

دلم پوسیده اینجا............کاش برای یه لحظه فقط یه لحظه گرمی اون دستها رو تو روزهای بارونی حس میکردم!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی حرف واسه گفتن داشتم ولی انگار مخم خیس شده هیچ کلامی ازش بیرون نمیزنه شاید اونم دوس نداره تو هوای بارونی از لاکش بیرون بیاد شده مثل من که از ترس هجوم خاطرات چترمو زیر بارون باز میکنم تندتند قدم برمیدارم تا خودمو مث اکثر آدما به یه جای دنج برسونم تایه وقت قطره ای از بارون بوسه ای از گونه هام نگیره ..................بین خودمون باشه!!! عزیزم میگفت: بارون همزاد منه وبعد از من عاشق تنها وتنها بارون اجازه گرفتن بوسه ازتو رو داره...........

حالا کجاست که ببینه دل بارون هم آرزوی دیدن بارونشو داره.........دیگه گذشت اون روزا که میگقت چترها رو باید بست زیر باران باید رفت..........

دیگه بارونش ترانه بارونو زمزمه نمیکنه!دیگه کسی لی لی بازی بارونشو با بارون نمیبینه!حالا اون نمیدونه بارون هم دلش واسه بارونش تنگ شده....چه زیبا گفت اونی که گفت:باز باران بارید .....خیس شد خاطره ها............مرحبا بر ل ابری ها.........................

+دلنوشته های پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت1:16 بعد از ظهرتوسط باران | |

درماه ماهی مهربان پابه این دنیای پرازرنگ وریا گذاشتم از وقتی خودمو شناختم احساس تنهایی میکردم تا اینکه اردیبهشت نوزده بهارم رسید خسته ازهرچه بود نگاهی نگاه خسته ام رو دزدید تکیه گاه خستگی هام شد پراز شور شدم زندگی زیبا شد او ماند منم ماندم گفت تنهام گفتم منم تنهام گفت خسته ام گفتم پناه خستگیهاتم خندید منم خندیدم گفت بمان ماندم بهاران آمد ورفت رویش گلها رابااو دیدم با گرمای تابستان گرمای وجودش را حس میکردم بایک رنگی برگهای پاییزی سراسر زندگییمان یک رنگی شد نم نم باران های زمستانی طراوت خنده هامان شد اما.........................یک روز خسته شد از تکرار خسته شد از ماندن........گرمای تابستان سرمایی سرد وبارانی شلاقی وسیل آسا راارزانی چشمانی کرد که او روزها وشبها عاشقش بود!!!!!!!!!!!

  او رفت ومن ماندم با همه خاطراتش!گفت فراموشی!گفتم نیست تا ابد!گفت تنها نیستم توهم نمان گفتم هرگز تا ابد!گریه کردم وگفتم چه کنم با خاطراتت!خندید وگفت خاطره فراموش شدنیست!!!!!!!!

او رفت وبا رفتنش پراز تنهایی شدم!زندگی اشکها ولبخندهای من برایش بازیی بیش نبود و................ا

اینک این جاده !این کلمات جاری شده دراین جاده بی عبور برای اوست که تنها در این عصر یخی رفتنش را به نظاره نشسته ام!!در عبورلحظه هاهرکجا هستی باش یاد تو مارا بس است....................

 

+دلنوشته های پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت12:27 بعد از ظهرتوسط باران | |

                

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه دلوابسی

قصه عشق از زبان هرکسی

گفته اند از نی حکایتها بسی

حال بشنو این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای سنگ داشت

بادلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من..عاشقم من..قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم به در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم وخاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه میترسم شبی رسوا شوم

بدتراز رسوایی ام تنها شوم

وای از این صید وآه از آن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوز خند

بر چنین نامهربانی دل مبند

دوستان گفتندودل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پرولی پروانه ام

فاش میگویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از پروانگی

گفتمش:آرام جانی!گفت:نه!

گفتمش:نامهربانی!گفت:نه!

گفتمش:شیرین زبانی!گفت:نه!

میشود یک شب بمانی!گفت:نه!

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمیدانم خدایا کیستم!

یک نفر با من بگوید کیستم!

بس کیشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار منست

شاهد من چشم بیمار منست

فکر کردم که او یار منست

نه فقط در فکر آزار منست

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر ورویم کرد ورفت

بغض تلخی در گلویم کرد ورفت

مذهب او هرچه بادا باد بود

خوش به حالش که اینقدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادرزاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد ورفت

من جوان بودم پیرم کرد ورفت..........                           

+دلنوشته های دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت1:11 بعد از ظهرتوسط باران | |

          

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دوسالي مي گذشت

يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او

همنشين و همزبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بيخبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما آغاز شد

 

گفتمش،

   گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

 

روزگار...

  روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس

 حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار مارا از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم  نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بيخبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه همخون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

 

عشق من ....

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن زسر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكباراز من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او ياد تو مارا بس است.

+دلنوشته های یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت12:21 بعد از ظهرتوسط باران | |

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
 زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 "هوشنگ ابتهاج"

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت3:23 بعد از ظهرتوسط باران | |

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 "هوشنگ ابتهاج"

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت2:47 بعد از ظهرتوسط باران | |

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد

ولي به خودم اميد دادم

به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد

اری

واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

بي ريا دوست داشت

بي ريا عاشق شد

بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

درست مثل قاصدك 

اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد 

مدام بهانه تو رو مي گرفت 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

ولي ساده دل قبول نمي كرد

هجران تو را باور نداشت

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

از چشمانم متنفر بودم

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

ازشون متنفر بودم

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

که  هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم

تو قامت عشق را با رفتنت شكستي

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

اي عزيز دل

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

و زمزمه مي كنم 

اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

 

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت12:54 بعد از ظهرتوسط باران | |

  وقتی برای قلبت همسایه ای دگر هست

وقتی برای اشكت هم غصه ای دگر هست

وقتی برای دیدار وقتی برای من نیست

وقتی برای احساس قلبی به نام دل نیست

چرا به من نگفتی قلبت از آن من نیست

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت12:29 بعد از ظهرتوسط باران | |

 
                                 
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

 
 
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 
 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
 
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

 
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

 
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
 
 
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

40.gif40.gif40.gif
 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

 
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 
 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 
 
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
 
 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 
 
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

                                                         "گرفته شده از وبلاگ ترلان پاریز"

+دلنوشته های چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت7:35 قبل از ظهرتوسط باران | |

 به چشمان سیه کردی هزاران رخنه دردینم

بیاکز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

+دلنوشته های سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت1:5 بعد از ظهرتوسط باران | |